|
ژربرا خودم را ببینید و درون خودم را
| ||
|
|
همین چند دقیقه پیش خیلی اتفاقی وارد فیس بوک یک نویسنده شدم که برخلاف خیلی از پروفایل ها که رویش را قفل و زنجیر گشیده اند و نمیشود حتی صورت طرف را درست حسابی دید، کاملا باز بود و لیست دوستانش هم همین طور ....نگاهی به دوستانش کردم .همه عکس های هنری و خاص داشتند . از آن عکسهایی نبودند که من و تو صاف جلوی دوربین وایمیستیم و لبخندی مصنوعی می زنیم یا با بی حالی به دوربین زل می زنیم ... با خودم گفتم : شاید نویسنده ها همه چیزشان خاص است . [ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ٥:٥٩ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
وقتی از کنار قبر ها عبور می کردم با خودم می گفتم این همه می دویم ....برای چی ؟؟؟؟ اعتراف می کنم هر وقت که پیش مرده ها میرم ، حس پوچ گراییم به ماکزیمم خودش می رسه ... [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ٩:٥٢ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
دلم بادبادک بازی می خاد..... [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ٩:٥٠ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
همون طور که شلوار سفیدم رو زیر آب می کنم و بیرون میارم ، ذهنم پرواز می کنه به یک سال پیش .... روزی که با افسانه و مرضیه بازار رو زیر و رو کردیم تا یه شلوار کتونی سفید پیدا کنیم ....یاد لحظه ای افتادم که داشتم این شلوار رو تو اتاق پرو می پوشیدم و افسانه و مرضیه با پسره فروشندهه داشتن حرف می زدن و صداشون رو مبهم می شنیدم ...وقتی که از اتاق پرو در اومدم هر سه تاییشون بهم خندیدن . هر چی ازشون پرسیدم چی می گفتید ؟ می گفتن به خدا چیز خاصی نمی گفتیم ! یادش به خیر ....بعد به شلوارم فکر می کنم و می گم تو این یک سال چند بار شسته شده بیچاره ....اینم تقاص سفیدبودنش رو داره پس میده .
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ٩:۳٥ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
از این روزهای یکنواخت آخر اسفند خسته شدم ....زودتر عید بشه چارتا آدم ببینم ....خسته شدم [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ۱٠:٢٤ ق.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
وای چقدر آشپزی سخته ....من از ساعت 11 تا 1 سرپا بودم تو آشپزخونه و هی از ور می دویدم اونور ...آخه نهار امروز با من بود . تصمیم هم داشتم سالاد تبوله هم درست کنم . نهار قرار شد کوکو سیب زمینی درست کنم . بماند که چقدر با خودم مرور کردم که موادش مخصوصا ربش رو یادم نره ، چقدر هم یه لنگه پا پیش گاز موندم و اخرش هم نصفه نیمه ، کوکوهام روشون سوخت و من بسی حالم گرفته شد اما بعد از یه نیمه ، روغن ماهیتابه رو که رنگش عوض شده بود و خورده کوکوی سوخته داخلش بود ، ریختم دور و دوباره روغن ریختم ، تازه قلق کار دستم اومد و یه کم آبرو داری شد خلاصه ...از اون ور هم یه کم نعناع جعفری خورد می کردم برای تبوله ، از اون ور هم دیدم کانال physiqs ? یه خانوم خوشگله داره ایروبیک می کنه یا می رقصه ! داشتم اون هم ضبط می کردم و هی یه چشمم هم به تی وی بود که هر وقت آگهی داد ، قطعش کنم ...خلاصه داستانی داشتیم ما ...همش تصویر مامانم جلوی چشمم بود که وقتی بیاد بخوره غذاهام رو ، چه ایرادایی می گیره ... اما خوش بختانه همه چیز خوب پیش رفت و به قول یکی از دوستان خوبم ، پدرها که وظیفه ی تعریف از دستپخت دخترشون رو به عهده دارند حتی اگه غذاهه خوب نشده باشه ! مامان هم خوش بختانه هم کوکو رو تایید کرد هم تبوله رو .....و ما بسی ذوقیدیم .اما الان حسابی خسته شدم و دلم می خواد بخوابم :( [ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ۱:۳٠ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
دلم آشنایی با آدم های جدیدو می خواد.. [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ٩:٤٦ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
الان احساس می کنم تمام ماهیچه های شکمم کشیده شدن از بس اجسام سنگین بلند کردم یا کشیدم ..... [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ٧:٥۳ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
پریروز گوشیمو برداشتم و تقریبا به همه ی اناثی که در دفترچه ی تلفنم بود ، روز زن رو تبریک گفتم . یکی دوتا از دوستای اینترنتیم هم بودن که شماره اشون رو داشتم اما کلا یادم نبود اینا کین ولی بهشون اس دادم ....فرداش یه اس از همونا که نمی شناختمشون اومد که شما ؟؟؟ من هم ذوق زده بدون این که جوابش رو بدم ، شماره اش رو حذف کردم . [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ٢:۳۱ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
نوشتنم ته کشیده ..... نوشته هایم را دوست ندارم ....می خواهم کارهای نیمه تمامم را شروع کنم.... [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ۱۱:٢٤ ق.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
او را دیدم ....خدایش بیامرزد.....و هم چنین سیمین دانشور را...بانوی نویسنده و مترجم مورد علاقه ی من ....
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ ] [ ۱٠:٢٠ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
حالا دیگه کاملا باورم شده که معتادم ....یه معتاد که اگه نتش قطع بشه ، بد اخلاق و بی حوصله میشه ....اعصابش خورد میشه و حتی ممکنه تیک عصبی هم بگیره...
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ ] [ ٦:٥٩ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
امسال اولین سالی بود که نتوانستم تلاش های مادرم برای جابه جا کردن و جارو کردن و گردگیری کردن وسایل خونه رو درک کنم....منی که تا همین پارسال اعتقاد خاصی به خونه تکونی داشتم ، الان با بی حوصلگی تمام دستمال گردگیر رو دستم گرفته بودم و مبل ها رو پاک می کردم ...مبل هایی که هر هفته دستمال گردگیری بهشان کشیده میشود و الان این فکر مدام در ذهنم تاب بازی می کند که چرا باید خودمان را تا حد مرگ خسته کنیم و به دست و پا و کمر درد دچار شویم که روزهای عید دیگر رمقی برایمان نمانده باشد؟ یا بدتر از آن مادربزرگم که با کهولت سن و پادردش بازهم جاروبرقی را دستش می گیرد و دولا دولا تمام فرش ها را جارو می کشد و تنهایی آشپزخانه ای بزرگ و پر از خورده ریز را بیرون می ریزد و تمیز می کند ...و نقطه ی مقابل او ، آن یکی مادربزرگم است که همیشه اولین اولویتش در زندگی اش ، راحتی و آسودگی و خوشی خودش بوده و هست . [ ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ ] [ ۱٢:٢٠ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
خسته ام .... امروز تمام خیابان ها را زیر پا گذاشتم اما چیزی نخریدم.... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ٩:۱٩ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
چند روزیست که نوشتنمان نمی آید ...حوصله ی نت را نداریم ....از یه طرف کلی ذوق می کنم که اخ جون نت هم داره برام عادی میشه و دیگه تا دوروز دیگه که ملی بشه ، لازم نیست دق کنم از غصه اما از طرفی هم خودم رو می بینم که صبح بعد از بیدار شدن قبل از این که دستشویی برم ، باید فیس و یاهو و وبلاگ رو چک کنم . امروز عصر داشتم کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی از باربارا رو می خوندم که خوابم برد ....تو خواب دیدم که همسایه ی بغلی مان یه راه پله ی فلزی از پشت بوم تا حیاط کشیده ، که کاملا از از حیاط ما رفت و آمد می کردن . بعد دیدم تو اتاقم سفره انداختن و حدود 15 نفر زن و مرد که خانواده بودن ، نشستن دور سفره و دارن شام می خورن. این طور که فهمیدم همسایه هایمان بودند اما هیچ کدام را نمی شناختم . خیلی ریلکس و با خنده داشتن شام می خوردن و به من گفتن که ما میاییم کامپیوترت رو همیشه چک می کنیم ، هرچیز جدیدی ریخته باشی توش ، نگاه می کنیم . آقا مارو میگی عصبانی شدیم ....فهمیدم اینا از همون راه پله می اومدن و از اون جایی که اتاقم یه در به داخل حیاط داره و اون در قفلش خراب هست ( در واقعیت) ، این ها خیلی ریلکس می اومدن تو اتاقم ....کنار در بودم و داشتم با قفلش ور می رفتم اما در قفل نمیشد. هر لحظه عصبانی تر میشدم و مهمونا هم خوش و خرم تعریف می کردن که آره ، می اومدیم و خیلی راحت همه ی فایلات رو می دیدیم . یه لحظه عصبانی شدم و جواب یکی از اون مردا رو دادم ، یادم نیست چی گفتم اما مامانم گفت : بهناز زشته ....این طوری حرف نزن . تعبیرش رو بهتر از هرکس میدونم ....حرص خوردن مداوم من از دست بابا که تا یه لحظه از روی صندلی کام بلند میشم ، میاد میشینه ...و پنجره هام رو می بنده و احیانا اگر با کسی درحال چت کردن باشم ، تکست هام رو می بینه و اینا همه اذیتم می کنه ، صدای آهنگ رو که بیش از حد بلند می کنه و با این که با هدفون اهنگ گوش میده اما صداش رو به راحتی می شنوم ، صدای فن کیس که اذیتم می کنه و چون شب ها برای دانلود روشن هست ، تنها امیدم صبح ها هست که کام خاموش میشه و تنها موقعی هست که می تونم در سکوت کامل بخوابم اما همون سکوت هم پدر گرام از ما می گیره با ورزش کردن داخل اتاق و صدای نفس نفس زدن هاش و بعد باز هم صدای فن کیس که دوباره روشن شده و .... همین ها باعث شده که احساس امنیت نداشته باشم علاوه بر اون ، موقعیت مانیتورم طوریه که از ته هال هم میشه دیدش و همیشه فکر می کنم چشمای مامان و بابام همیشه به مانیتوره که من دارم چی می کنم....فکر کنم دیگه وقتشه که لپ تاپ رو جور کنم . دیگه تحمل ندارم ........ [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۸:٤۳ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
ترجیح میدادم به جای این که الان این جا پشت مانیتور بشینم و با فرید و سغید چت کنم ، یه دامن چین دار چین قرمز می پوشیدم و سالسا می رقصیدم ... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۱:۱۸ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
چی میشد اگه اون گیتار می زد و من فلامنکو می رقصیدم ؟
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۱٢:٠۳ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
امروز مامانم همه اش کار می کرد و من کمکش نکردم .... اما خسته شدم با دیدن خستگی اش .... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ۱٠:٠٦ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
این تزئینات یا همون مشت محکمی بود که قبلا ذکرش رفت !
اینم کیکم ! انتخاب خودم بود! مدیونید اگه فکر بد کنید!
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ۱۱:٠٥ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
چند روز پیش ، کیسم رو باز کرده بودم و یکی از پیچ های درش گم شد . دیروز همون پیچ گم شده رو پیدا کردم . از دیروز تا حالا همین طور مونده ی روی میز کامپیوتر...مامانم اومده میگه : این پیچ رو نمی خوای ببندی؟ گفتم : نه ، حوصلم نمیاد..... بعد از گفتن این حرف به ناگاه احساس شیرازی بودن بهمان دست داد. [ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ٢:۱۱ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:٢٤ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
............... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:٢۳ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
چند وقتی هست که پیگیر مسابقه ی عکس عروس داماد یکی از پیج های فیس بوک هستم و شدیدا منتظرم ببینم کی برنده میشه . در مرحله ی اول از بین حدودا 30 تا عکس عروس و داماد ، با رای مردم ، 10 تاشون به مرحله ی نهایی رفتند. از این 10 عکس یک عکس بود که توجه من رو به خودش جلب کرده بود . یه عکس ساده از یه عروس و داماد که نشستن پای سفره ی عقد و دارن لبخند می زنند . نه ژست خاصی درکار بود نه بک گراندی ، نه آتلیه ای ، نه نورپردازی ....همه چیز طبیعی بود ...این عکس را از این جا ببینید. و حالا در مرحله ی نهایی ، این عروس و داماد ، یک عکس دیگر رو روی وال گذاشتند که گرچه آن حلاوت طبیعی بودن عکس قبلی را نداشت ، اما هنوز هم زیبا بود و در کمال تعجب تا الان رتبه ی اول رو به خودش اختصاص داده است . وقتی به عکسشون نگاه می کنم ، می بینم که لبخند زیبای این زوج چقدر موثرتر از هزاران ژست و نگاه مصنوعی و جلوه های ویژه ی فتوشاپی هست و این چیزی هست که عکاسان غربی مراسم عروسی خیلی خوب بهش توجه دارند . [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٢:۱٦ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
کنار دریا بودیم ، شمال بود، می خواستیم بریم در کنار ساحل قدم بزنیم ،هوا صاف و آفتابی بود . نمی دونم با خودم گفتم یا بلند گفتم کاش الان بارون هم می اومد . من بارون کنار دریا رو ندیدم ، خیلی دوست دارم ببینم. چند ثانیه بعد بارون شدیدی شروع شد ، اما هنوز آفتاب بود . با ذوق بهش گفتم ببین ، همین الان داشتم میگفتم کاش بارون بیاد... کسی که کنارم بود را نمی شناختم ، چهره اش را هم نمی دیدم ، فقط کنارش راه می رفتم و فقط می دانستم خیلی خوش تیپ است و قدش هم زیاد بلند نبود. و اما تعبیر خوابم : باران و آفتاب با هم : یک تحول خوشایند اتفاق خواهد افتاد. [ ۱۳٩٠/۱٢/٩ ] [ ٢:٢۱ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
هرموقع که اون نمودار های سبز و آبی پرو.ک.س.یمو می بینم ، خداروشکر می کنم.... ممنونم از خیلی ها که باعث شدند خدارو همیشه به یاد داشته باشم .... [ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ٥:۳٤ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم ، منو می کشه
[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۱:٠٦ ق.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
وقتی صداش رو شنیدم ، فهمیدم هنوزم دوستش دارم..... [ ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ٩:٤۱ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
گور بابای هرچی کنکور [ ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ۸:۳۸ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
سردمه ..یکی بیاد موهام رو شونه و خشک کنه . [ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۸:٤٥ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
هنوزم که هنوزه احساساتم رو می ریزه به هم .....دانلودکنید [ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۱:۱۸ ق.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۱:٠۸ ق.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
بذار بین من و تو ، دستای ما ، پلی باشه واسه از خود گذشتن [ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۱:٠۳ ق.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
1- یکی از اون کارا گرفتن عکس از خودمه ... 2- یه کار دیگه که به سرم زده اینه که لغت های کتاب 1500 رو دوباره بخونم ، البته با حوصله و با حجم کم و در طول روز سعی کنم ازشون استفاده کنم. [ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ٥:۳۸ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
خداروشکر امروز رفتم کلاس .... پسر خونم اومده بود پایین! [ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ۱٢:٤٠ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
وقتایی که ه ج رو می گیرم دستم ، یههو هوس نوشتن هم می زنه به سرم ، انگار باید همزمان که می خونم ، بنویسم ، اما حیف که اون موقع پای کام نیستم و حوصله ی پاشدن و پای کام رفتن هم ندارم . همانطور مجله دستم هست و هرجاییش را که خوشم بیاد می خونم و به فکر می رم . یاد اون قدیما می افتم که با اشتیاق مجله می خریدم ، ه ج همه چیز داشت ، می شه گفت کاملا نه ، اما خیلی خیلی زیاد اون چیزایی رو که یه جوون ایرانی می خواست داشت ، حرفای صدمن یه غاز نمی زد ، طنز داشت ، انتقاد داشت ، کارای گرافیکی قوی داشت ( و من هنوز هم عاشق محمدرضا دوست محمدی و کاراش هستم ) ، صفحات اول مجله خیلی پرشور بود و صفحات آخرش انگار انرژی نویسندگان هم تموم شده بود ، حرف خاصی برای گفتن نداشت . مخاطبش روز به روز بیشتر میشد و من عاشق خبر های ایکس در هفته بودم یعنی سه صفحه ی اول و عاشق این که دراز به دراز وسط حال مجله بخوانم و قهقهه بزنم ...و بعد مامانم بخونتش و درموردشون حرف بزنیم و بگیم اینو خوندی ؟ اونو خوندی ؟ خیلی خنده داره ....اما سال ها روزنامه خوندن من ، یه چیز رو بهم ثابت کرده بود ، بله در روی یه پاشنه نمی چرخه ،یک بار بعد از گزارش و پروندهی مفصلی که با احتیاط کاری محض درباره ی روابط جنسی و بعد دوستی دختر و پسر بیرون دادند ، سه هفته مجله توقیف شد..... انت.خابات نزدیک شد و بعدش هم طاقت و اعصاب خواندن چرندیاتی را که در آن روزها در هر مجله و روزنامه ی دو.لتی نوشته می شد را نداشتم و بعد از آن دیگر نخریدمش....دیگر سراغش نرفتم و جایش را هیچ مجله ی دیگری پر نکرد.... پ.ن. : ه.ج. مخفف همشری جوان است . [ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ٩:٥٧ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
عصری رفتم آموزشگاه ، از وقتی معلم شدم یاد گرفتم که چه طور خودم رو بگیرم ...جلوی همه به جز مدرس ارشد ...هنوزم یاد اون لحظه می افتم که وقتی درباره ی سابقه ی کاری ام سوال می کرد ، راحت تو چشماش نگاه کردم و گفتم سابقه ای ندارم ...خیلی وقتا ازخودم می پرسم چی شد که من رو قبول کرد ....از آن سی نفر، من چی داشتم که قبولم کرد .... نمره هایشان را وارد کارنامه می کنم ، یکیشان می پرسد : خانوم این یک فعالیت های کلاسی مان است ؟ می گویم آره ، شروع می کند به حرف زدن و اعتراض که ما خیلی خوب بودیم و اینا ... به حرف هایش توجهی نمی کنم ، سرم پایین است و ... نگاهش هم نمی کنم ،حوصله ی بحث هم ندارم ... کارنامه ها را به منشی می دهم تا مهر بزند . تصمیم گرفتم سر نمره با هیچ شاگردی بحث نکنم ...مرغ من یه پا داره البته یک پایش هم چندان بی عدالت نیست . وقتی از کنار خیابان رد می شوم ، بی هوا چشمم به مجله ای می افتد که تا همین سه سال پیش خیلی خوب می خواندمش ...هنوز هم چاپ می شد ...برگشتم ، دست در کیفم کردم و یک دوهزاری دادم ، انتظار داشتم با این تورم و این حرفا ، قیمتش بیشتر هم شود اما در کمال تعجب ، فروشنده یک هزاری و پانصدی توی دستم گذاشت .....یادم میاد که این نشریه خیلی وقته که دولتی شده ....
[ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ٦:۱٠ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
موقعیت : یک عدد نمک پاش خسته ، که بالاتنه غیررسمی و پایین تنه رسمی پوشیده ! الان نشسته جلوی کام ...همه ی لباسای مهمونیش هم ولو شده رو تخت. الان کلی عکس از خودم گرفتم اما یه جفت چشم هم هی زل زده بود بهم و نمیشد خیلی خوب ژست بگیرم . همش می ترسیدم همون یه جفت چشم بهم بخنده ... دیشب تو فیس و در پیچ Artpics یه عالم عکس قشنگ پیدا کردم ، در حالی که حس بدی داشتم و حسابی سردم بود ، اما موندم و کلی عکس سیو کردم . الانم هی نگاشون میکنم و دوست دارم از این عکسا بگیرم . در ادامه ی مطلب عکس ها رو ببینید. خدا خیر بده این پیکوفایل رو ، از پرشین گیگ صدبرابر سریع تره ...ناز و ادا هم نمیاد بیچاره . خداکنه نپوکوننش! شب تولدمه ، مث 22 سال گذشته ، بعد از شام ، یه جشن و یه کیک و شمع و فوت و اینا ، کادو هم می دونم که پول میدن احتمالا ...امسال اولین سالیه که شور و شوق گذشته رو برای تولدم ندارم . نمی دونم چرا ... شاید چون تکراری شده ..دلم می خواست تولدم رو تو یه رستوران یا یه جای دیگه می گرفتم ...با مهمونای متفاوت ...
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۳:٤٠ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
امروز جشن تولدمه ،صبح با ددی رفتم کیک خریدم. هال هم تزئین کردم . برم لباس بپوشم چند تا عکس بگیرم . شب هم مهمون داریم . [ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۱:٤٢ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
امروز از صبح تا الان حرفای زیادی برای گفتن داشتم ، اما اصلا حس نوشتنشون نیست. [ ۱۳٩٠/۱٢/٢ ] [ ٩:٥۱ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢ ] [ ۱٢:۱٠ ق.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ٩:٢٤ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
هرسال جشن تولد می گرفتم و می گیرم ...بچه که بودم همیشه مامانم قسمتی از هال رو برام تزئین می کرد و خوب هم بود . بزرگتر که شدم هم باز مادر همین کار رو می کرد تا 14 سالگی که قرار شد دوستانم رو هم دعوت کنم و یه عالم بادکنک خریدم و باد کردیم تا همه رو ببندم به هم و بزنم به سقف. قبلا فیلم یه جشن تولدی رو دیده بودم که توی اون بادکنک ها رو کاملا افقی از این طرف دیوار به اون طرف زده بودن. من هم می خواستم همین کار رو کنم و همین کار رو کردم ولی مامانم می گفت بادکنک ها رو به صورت قوس دار بزن که کمی پایین تر بیاد و داخل عکس مشخص باشه ولی مرغ من یه پا داشت و گفتم نه . بعد که دوستام اومدن و شب هم مهمون های خودمون اومدن ،مامانم بهشون می گفت : می خواستم بادکنک ها رو قوس دار بزنم ، اما بهناز نذاشت . خاله هم تایید می کرد که آره حیف شد ، تو عکسا نیفتادن دیگه . مامانم هم سرش رو به نشانه ی افسوس تکون می داد. بماند که به خاطر تاثیر عظیمی که نظر های مامانم و خاله ام و مامان بزرگم روی زندگیم داشتن ، چه عذاب وجدانی گرفته بودم ، انگار اشتباه بزرگی کرده بودم که قابل جبران نبود ، دیگه اون بادکنک ها و دیدنشون برام لذت نداشت ،همش از کارم پشیمون بودم . الانم که یادش می افتم ، ناخودآگاه یه حس تلخ پشیمونی توی وجودم موج می زنه ؛ اما الان که فکر می کنم می بینم که واقعا کار اشتباهی نکرده بودم ، اون نظر من بود و نظرم رو دوست داشتم و به نظر خودم قشنگ بود . اما حیف ، مامانم و خاله ام و مامان بزرگم با نظرهاشون اون حس قشنگ رو ازم گرفتن و تا سال ها بعد از اون حس بدی داشتم و دارم که هنوز هم پاک نشده . یه سال هم که مامانم سر تزیین ها ، اشکم رو دروارد ، مثلا قرار بود با هم تزئین کنیم ، اما انقدر اعمال سلیقه کرد که همه چیز رو گذاشتم کنار و قهر کردم و خوب یادمه فردا صبحش ساعت 4 بیدار شدم و همه تزئینات مامانم رو کندم و خودم به سلیقه ی خودم کاغذ کشی زدم و چقدر از کار خودم راضی بودم ....مامان که بیدار شد ، چیزی نگفت .... و حالا امسال با 23 سال سن ، باز هم قضایا چندان فرقی نکرده ، مامانم هنوز هم سلیقه ی من رو قبول نداره و بهتر بگم نظرات من رو هویج هم به حساب نمیاره . اما من دیگه اون بچه ی مطیع قبلی نیستم . سلیقه ی خودم رو قبول دارم و می دونم خیلی ها هم سلیقه ام رو دوست دارند ، می خواهم امسال متفاوت تزئین کنم ... متفاوت ..هرچی هم که خاله و مامان بزرگ گفتن ، اصلا برام اهمیتی نداره و نخواهد داشت .
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ٦:٢۱ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
دیگه با مامانم آرایشگاه نمی رم ...امروز اتفاقی افتاد که اصن خوشم نیومد....ناسلامتی 23 سالمه ....مامانم کی می خواد باورش بشه که آرایشگاه و دکتر رو خودم می تونم برم ؟ نیست که خیلی هم اتفاق نظر داریم ،هرچی من میگم ، اون تکذیب می کنه و هرچی اون می گه ، چار تا چیز هم از طرف من می ذاره روش... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ٦:۱۸ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
دلم مردی را می خواهد که یه وبلاگ برایمان بزند و بنویسد برایمان .... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ٦:۱٦ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
تازه بیدار شدم از نیم ساعت خوابی که همه اش را خواب دیدم و یادم نیست چی دیدم ولی اونقدر خوابم عمیق بود که هنوز هم منگم ....
پ.ن. : مسنجر هنوز قعطه ....احتمالا فیس بوک هم همین طور... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ٥:٥٧ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
وقتی فیس و یاهو قطع میشن ، انگار تمام غم عالم می ریزه تو دلم. [ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ۱:۳٦ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
دارم کمدم رو مرتب می کنم . انقده حال میده به جون شما. کلی لباس هم پیدا می کنم که اصلا یادم نبوده چنین لباسایی دارم. [ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ۱٢:٥٧ ب.ظ ] [ نمک پاش ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی قالب : سیب تم ] [ Weblog Themes By : SibTheme.com ] | ||